Samstag, 4. Juli 2009

چو به بزم عاشقان در آیی عاشق باش
چو به باغ گل آیی بلبل خوش خوان باش
عهد دل و جفای یار وا نه و خوش باش
چو به بزم مستان شوی رند خرابات باش
دل ما ای دل ما، دمی آرام بنشین در منزل ما
زین خانه به آن خانه مشو، بنشین در منزل ما
زین بام بر آن بام مگیر بال، لانه بر بام ما کن
دام پر دانه بسی تنیدند بنشین بر دام بی دانه ما
ای نسیم مگر از کوی دلبر ما نگذشتی
از پیچش آن زلف شبگون او نگذشتی
این بی مهری ترا نبود رسم ای نسیم
گرد قد رعنای آن سرو چمان نگذشتی
ساقیا کجایی که دل ما بی می تو در آتش شد
دو صد جامی بیار کین جان ما بر آتش شد
زان می آتشگون لبت قدح ما پر کن ساقیا
خون رزان مرا دوا نشد جان ما خمار شد
دلم بی دل او یکدم در خانه ی خود جای نگرفت
از ما برید و دگر در خانه ی خود جا ی نگرفت
وای زین بازیگوشیهای این دل دیوانه منِ بیدل
در کوی غیر خفت در خانه ی خود جای نگرفت
حال سوخته دلان را مگر صاحب دلان دانند
قصه پر غصه عشق را مگر عاشقان خوانند
هر نا اهل نداند و نخواند حدیث شور عشق
آنان خوانند و دانند که سر بر قدم یار رانند
بیا یار سفر کرده ز برم، باز بر بر ما
بیتو جهان غباریست بر آیینه جان ما
مروت نباشد کز بیمار خود غافل باشی
بیتو حلاج وار سر بر دار ستم داریم ما
بی تو ای دوست خانه خراب ست دل ما
بی تو ای دوست نماند جان بیدل در تن ما
ای آشنای منِ غریب خسته، رفت ز دست
دل به یکسو و جان بسوی دگر از بر ما
ای عشق بی نشانم ز خود و هر آشنا کردی
در پی بی وفا دلبری رهرو بیابانم کردی
ای عشق چه کوهها که سیل تو از جای نکند
صد هزار دیوانه دل چو من بر باد فنا کردی
هجر جانسوز تو بلای جان ما شد جانان
دشمن دل و جان و ایمان ما شد جانان
زان روز که بار سفر بربستی و رفتی
دل از سینه و جان ز تن بدر شد جانان
چشم تو به جان من آتشی جانسوز زد
جانم زان شعله آتش برقی بدل جهان زد
چشم تو خورشید جهان سوز است مگر
که بجان سبز من و همه ی عالم آتش زد
بنوشان شبی جرعه ای از جام لب مرا
تا کین جان خسته بیاسیاید از تب مرا
خمار جام نگهت منم جانان خوش نگاه
بده دوصد قدح از می صافی لب مرا
بی تو ای دوست خانه خراب ست دلِ خسته ما
بی تو ای دوست دل جا نگیرد در قفس سینه ما
بیا جانان من که مرحم این جان و دل تویی
بی تو ای دوست دگر جان جا نگیرد در تن ما
بی تو سرگشته برگی در دست باد خزانم
بی تو از حال خود و این جهان بینشانم
بی تو خانه ی جان و دلم ویران است
بی تو جز خیال تو خیالی نگذرد ز خیالم

Sonntag, 31. Mai 2009

امشبم جام باده بدست و یار در بر ست مرا
همه عمر این آرزو مُهر بود بدلِ خسته مرا
ای بختِ بلند خواب بچشم نیاری تا دم آخر
این وصلم شبی نصیب،فردایی نیست مرا
بهر این دم شیرین ببها دادم عمر گرانبار
همه سود ست در معامله ضرر نیست مرا
امشبم از جام چشم دلبر صد جامم بدست
امیدست که نرسد فرداهای خماری مرا
خاک گورم ز می گلگون یار گر نم شود
سایه ی صد سرو چمان بر سرست مرا
کویر بر سر سراب بود همه عمر تشنه
سیاووش به بهای خونم داد این شب مرا
باز فصل بهار آمد و جهان ما رنگ دگر شد
بلبل به شوق گل نغمه زد و گل تاج بسر شد
جامه ی سبز رنگ به تن کرد بید مجنون باغ
سروِ چمان رقصید و غنچه ز پیرهن بدر شد
جان باز آمد به تن سبزه و آفتاب هم خندید
سبزه پوش دختر بید در بر نسیم رقصان شد
هوا بس دلپذیر شد و لاله ها سر زد از خاک
دشت و دمن از شور عشق و جوانی پر شد
ای کویر تا در این بهار در دل تو چه روید
که جهان از خون سیاووش ها لاله بسر شد
هر شب تا بوقت سحر افسونگری ره خوابم میزند
به چشمان شعله شوق میریزد سر تا بپا آتشم میزند
گفتم هرشب خیالش تنگ در آغوش بفشارم تا بپگاه
دریغا زین وصل هر دم تیغ یادش ره خیالم میزند
وای از این شبهای مشوش و بخت سیاه من خراب
آنکه روزها میگریزد ز من شب ره خوابم میزند
تو شاهد سرگشتگیهای من باش ای ماه شبانه
کآن گریز آهو هر شب به بستر من سر میزند
شبهای تو چه پر ستاره اند ای کویر خسته
کاروان عشق ره خود در جان تو پی میزند
ای خلایق بنگرید به این دشت خونین عشق
لاله خونین عشق ز خون سیاوش سر میزند
دل میگوید ببوسم ترا،شرم نهیبم میزند
شوقم بپای شرم بی وقت زنجیر میزند
وای چون لب بگشای به خنده شیرین
جان چو مرغی ترسان ز تن پر میزند
گر بنوشم شبی از آن شهد لبت جامی
مستی بسیار از خماریهایم سر میزند
عمری دل بهر این دم صبوریها کرد
چو ز در در آیی دل جام شوق میزند
امشبم بخت یار است و تو مهمان منی
میدانم چو بروی مرگ آید و در میزند
کویر در آتش جانان جان بسوزان امشب
کز خونت چو سیاوش لاله ها سر میزند

Donnerstag, 21. Mai 2009

گفتم نوشته ام غصه های دل، گفتی نخوانم
گفتی وارهان دل از زلف پریشم، گفتم نتوانم
گفتم تیر نگاه ز کمان ابروی، دلرا کرد نشان
گفتی چشم بر بند ز من ای خیره سر، گفتم نتوانم
گفتم ابر آسمان دلم باران خون میبارد شب و روز
گفتی کز چشم شهلای من بر حذر باش،گفتم نتوانم
گفتم جان میلرزد ز بهر ذره ای مهر تو ای یار
گفتی این کار از دست من کمتر آید،گفتم میدانم
گفتم کویرم و تشنه ی جام لبان پر شراب تو
گفتی سیاووش، سرابست این آرزو،گفتم میدانم
عشق تو خون جگرم کرد به جام
شاهین بلند پرواز خیالم کرد به دام
شرنگم بجان کرد ز عمر شیرین
توسن گریز پای خیالم کرد رام

Samstag, 25. April 2009

گر شمع شوی تو شبی بر بالینم
در آتش تو سوزانم دل و دینم
همه عمرجان بیمار تو بوده ست
تب عشق تو بر جانست که چنینم
من بی خیال تو ای دوست،دمی سر نمی کنم
جامه دریده به تن،بی تو جامه به تن نمی کنم
در عشق باید از خود تهی شد و دل داد به یار
من سد بار داده واز کرده خود توبه نمی کنم
سد گره زلف افشانش نهاد در کارم
نزد هر دوست و دشمن کرد خوارم
دیده بختم چشم به وصل او نگشود
در عشق او چو حلاج سر بر دارم
عزیز بودم و شیدایی او حقیرم کرد
کنون خاشاکی بر افشان دست بادم
یاد باد آن زمانهای بسیار دور که او
بلندسرو خرامانی بود در میان باغم
چو رفت از برم او کویر شد زندگی
ازخون دل سیاوش کنون پرست جامم
اشک صبرم بر دیده سنگ شد و تو نیامدی
خاک گورم نیز بر باد فنا شد و تو نیامدی
از عشق تو چو فرهاد تیشه به دست شدم
صد بیستون تراشیدم به ناخن و تو نیامدی
عمر در شوق دیدار دمی دیده مست تو رفت
جان جوان هم از غم دل پیر شد و تو نیامدی
چو شمع بر بالین انتظار تب دار تو سوختم
آتشم بر جان هم خاکستر شد و تو نیامدی
بهار من در زمستان سیه دوری ها مردم
از خون سیاوش لاله ها رست و تو نیامدی
آمدی و دیدمت، نگاهت رنگ الفت با من نداشت
زلفت باز سر بازی با این دل دیوانه ی من داشت
وای بر دلم که خراب و خمار می چشمان توست
کاش که جان شیرین حوصله ماندن با دل نداشت
چه کنم با این بند گران که دل ما به آن بسته ای
به هر زندانش فکندم میل ببند دگر دل من نداشت
که چشم مست به تو داد و دیوانگیها به دل من
کاش ملک بودی و دل من این دیوانگی نداشت
سرشته اند مگر دلمرا از خاک اندوه وغم و درد
که هرچه مرحم صبر بر آن نهادم درمان نداشت
سیاوش را تیغ عشق کشت نه دشمن دوست نما
دل کویر بر سر سراب مرد و دلبر خبر نداشت

Dienstag, 12. August 2008

آمدی و دیدمت، نگاهت رنگ الفت نگرفت

نسیم خوش خیالم هم، مویت به بازی نگرفت

وای بر دلی که مست و خراب تو بوده است

دست جانم دمی دامن گریزان ترا نگرفت

1

خراب و ویرانه ام نکن ای دوست

با بودن بیگانه ام نکن ای دوست

به جنون عشق گرفتارم ز من مگریز

دیوانه ام، دیوانه ترم نکن ای دوست

2

نمیخواهم بدانم که بعد از مرگم چه خواهد شد

که بر گورم گریان یا که خندان خواهد شد

گر نخندد گل غنچه ی لبانت در باغ لبانم

چه باک مرا که این باغ ویران خواهد شد

3

گفتم که دلت با من پیمان و قرار داشت

گفتی که دریغا هر گل هم خاری داشت

به جان عاشقم میخلد خار بی مهری تو

گفتی دل عاشق باید خون روانی داشت

4

کجا روم که بدانند من سر گشته نه آنم

که قصه درد خود از هر دفتر بخوانم

چشم دلم به قلم مهر توست مهربان من

کز وصل نویسی،من با چشم جان بخوانم

5

کسی چو من، دلش گرفتار بی وفا سنمی مباد

شیشه عمرش به دست بازیگوش دلبری مباد

لرزان ز تب عشق آیینه عمر بر دیوار صبر

کسی چو من دل آینه و دلبرش سنگ بدست مباد

6

کوته ست عمر و ناخوش احوال و خمارم ساقیا

بده تا در کشم آن کوزه خون رزان،دواست مرا

بر ساز دلم نغمه عشق زن تا جان باز آید به تن

عیسا دمی بر دم از دمت دمی بر جان خسته ما

7

خیالت مهتاب شبهای پر ظلمت منست ماه منی

از خود برون و در تو قطره شده ام دریای منی

از باده ی لبان تو ننوشیدم می و این همه مستم

خراب در میخانه توه ام و تو ساغر گردان منی

8

مددی کن ساقیا پر از می ساغری دگرم ده

افسار توسن گریز پای مستی باز بدستم ده

پر کن قدح جانم از می راستی و مستی

تا من حیلت هوشیاری شکنم،تو می صافیم ده

9

فرو دستی هزار حقارت را
بر چهره ی این خسته زندگی ما
حک کرده اند
ترنم نگاهی عاشقانه
بر شانه های باغ نروید
شبنم لبخند تردی لبان عطش دار
زندگی را نگشود
از بهر دمی غنچه گون شکفتن نسل انسان
در قعر دل هزار آرزوی محال ریشه بسته
و حقارت انسان
جنگلیست به حجم آدمی
جام می و مطرب و ساقی
جام می و مطرب و ساقی همه به هم ساختند
بنیاد خراب چو منی از روز اول بر انداختند
کجا روم من ِ مست ِ خراب،بی تو ای ساغی
که گور من خمار به میان میخانه تو ساختند
از آنروز تشنه لب آن ساقی سیمینه ساق بودم
کز روز ازل مهر مه رویان به قلبم نشاندند
زندگی سراب ست کویر بر سر آرزو بمیر
که سیاووش عاشق را بر سر عشق بکشتند
سر بسته رازم گشا
بدان که در این دل سر بسته ی من رازی هست
گرم خواهی که بگشایی بیا تا مرا عمری هست
شیدایی و رسوایی پیشه من،مجنون کوی توه ام
بیش از اینم رسوا خواستن ترا چه نیازی هست
من خراب در میخانه تو و تو مست آغوش رقیب
بیا راز گشای پر راز اگرهنوز میل منت هست
مردم در صبوری بر سر این سراب کویر زندگی
بیا رازم گشا که با توه ام بسی گفتار بسیار هست
سر بر قدمت نهادم و جان و دل برطبق اخلاص
گفتم شاید که در تو گلی از باغ مهر و وفا هست
بر دار ستمم چون حلاج، تو چرا می کشی مرا؟
در یغا در قاموس تو چرا بی عدالتی هم هست
در پس هر شب سیه روشن روزی می باید شاید
خورشید روشن من تویی آیا امید روزم هست
چو مکر و حیله ی هوسبازان آمد عشق را به میان
در دمیدن خون سیاوش به جان لاله ها رازی هست
دل شکستن
غزال غزل خوان من امشب میل گسستن جان ز ما گرفت
ساقی بزم من امشب شوق شکستن پیمانه دل ز ما گرفت
صاحب خانه این دل ِ سر گشته و دیوانه ی من ِ خراب
قصد هجرت از شهر خود امشب و ز خانه ی ما گرفت
آنکه آرام جان بود مرا و مرحم ریشهای این دل زارم
طبابتم نکرد دگر به کشتن بیمار خود تمایل تام گرفت
شیرین دریای زندگی میرود از دل تشنه دشت کویر
بی فا یار ره خود سوی باغ سر سبز رقیبان گرفت
ابر باران زای آسمان این دل همیشه تشنه را باد برد
سرابم برویید از باغ دل وعطش او جان ز ما گرفت
دشمن یا که دوست یار ما چنان شکشت آینه جان ما
کز خون سیاووش بدشت لاله های بسیار جان گرفت

Donnerstag, 10. Juli 2008

دوستی کجا شد که دگر دوستی از دوستان نمیبینم
از تو عزیز دل هم دگر با خود دمی همدلی نمیبینم
خورشید مهرتان کجا رفت و کجا مرد ای خلایق
که من کور سویی هم درآسمان نگا هتان نمیبینم
چه شد که مهرورزی را یاران همه بردند از یاد
در باغ زندگی دگر سرو چمان رقصانی نمیبینم
یاران مگر با غافله عمر همه رفتند از این دیار
که در گلستان دگرهزاران خوش خوانی نمیبینم
میخانه عاشقان بست مگرعسس ستم کار روزگار
که دگرشراب نابی در پیمانه صافی مستان نمیبینم
چنان ریختند خون سیاووشان، دشمنان دوست نما
که در این کویر زندگی جز لاله سرنگون نمیبینم

Dienstag, 8. Juli 2008

چشم مست تو بهر من و خلقی دام بلاست
صد خسته چو منی گرفتار این ماجراست
رونق باغ عمری تو ای سرو چمان من
دلم چون باد صبا، با تو بی وفا،با وفاست
می سوزم و می لرزم و میمیرم چو شمع
رقص شعله ی جانم بهر تو و عالم گواست
دل به کمند زلف تو به بند گران دارم
گر نگشایی ز بند دلم را،جانم رضاست
جور رقیبانم نکشت به صد زخم خنجر
گر بمیرم به اشارت ابروی تو رواست
بر تشنه تن کویر نمیباری باران وصل
مرا این همه ستم از سوی تو سزاست
خموش سیاووش و لب به شکوه نگشای
پیمانه ز خون جگر نوش در عشق رواست